رضا قليخان هدايت

1768

مجمع الفصحاء ( فارسي )

خواهند خورد گفتى هر دو به هم شراب * گر آسمان كندشان يك با دگر قرين گردان بنات نعش همه‌شب بر آسمان * چون در شده سوار به ناورد در كمين چون كرد باژگونه فلك زين او بر اسب * من خواستم لگام و نهادم بر اسب زين آمد بر من آنكه نبيند كس و نديد * سروى چنو به غاتفر و لعبتى به چين از زلف برده چين و فكنده بر ابروان * زان بيشتر كه بودى در زلفكانش چين با روى خويش كرد به چنگ از عنا همانك * هنگام لهو كردى با چنگ رامتين گه لام را گسست همى از بر الف * گه ميم را بخست كرانه همى به سين چون ابر گشته ديده و بر ابر برشده * از غم مرا خروش و نگار مرا انين من چون به ماه تشرين يك‌رشته زعفران * او چون به ماه نيسان يك دسته ياسمين گشتيم دور عاقبت از يكديگر به درد * مر هر دو را دريده گريبان و آستين او رفت سوى روضه و من سوى باديه * او در بلاى فرقت و من در عناى حين پشت بلند كوهى كردم مكان خويش * كايد گه سبق چو ز كوه بلند هين چون برشدم به پشتش گفتى ز بهر [ مدح ] * هين را خداى گفت برو بر شتاب هين دشت از درنده شيران چون روز عيد نحر * از گوسفند و گاو به بازار و پارگين من همچو از دهان خداوند صولجان * جسته گه شكار خداوند پوستين ره گرچه دور بود و كمرهاش بيمناك * شخ گرچه خشك بود و ممرهاش سهمگين يك دست من هنوز به چين چيد گل همى * وان دست ديگرم به يمن بود لاله‌چين نفرين دوست ناشده از گوش من هنوز * كآمد ز قصر خواجه به گوش من آفرين فخر علا وزير شهنشاه بو على * حسن هدى حسن رضى مير مؤمنين در مدح سلطان ملكشاه سلجوقى ملك را شاهنشه و سلطان چنين بايد چنين * گه نهيب او به مصر و گه سپاه او به چين لشكرى را بىعدد بشكست وزان لشكر بكشت * شرزه‌شيرانى كه پشت اسبشان بودى عرين